Free ePub æ mobi Luftslottet som sprängdes í 9781906694173 Á Stieg Larsson

ePub Luftslottet som sprängdes

Free ePub æ mobi Luftslottet som sprängdes í 9781906694173 Á Stieg Larsson ´ The TrialLisbeth Salander outsider and apparent enemy of society is charged with attempted murder In addition the state has determined that she is mentally unstable and should be locked away in an institutioEd to protect And yet she is the one person whose intransigence and limitless bloody mindedness can provoke the disruption of the Swedish secret state This final volume of the Millenium Trilogy is the culmination of one of the most mesmerising fictional achievements of our ti Luftslottet Som Sprängdes The Girl Who Kicked the Hornet's Nest Millennium #3 Stieg LarssonThe Girl Who Kicked the Hornets' Nest is the third novel in the Millennium series by Swedish writer Stieg Larsson It was published in Swedish in 2007 The first three novels in the series The Girl with the Dragon Tattoo 2005 The Girl Who Played with Fire 2006 and The Girl who Kicked the Hornets' Nest were written by Stieg Larsson before being shown to a publisher and were published posthumously after his fatal heart attack in 2004 Additionally all three novels were adapted as films The book begins as Lisbeth Salander is flown to Sahlgrenska Hospital It picks up where The Girl Who Played with Fire left offتاریخ نخستین خوانش روز بیست و هفتم ماه جولای سال 2016میلادیعنوان دختری که با تبهکارها در‌افتاد کتاب سوم؛ اثر استیگ لارسون؛ برگردان احمد نیازاده؛ نشر تهران، نشر قطره، 1392؛ در ‏‫900ص‬، فروست رمان داستان خارجی؛ شابک 9786001197314؛ موضوع داستانهای نویسندگان سوئدی سده 21مدر رمان دختری که با تبهکارها درافتاد، دستگاه امنیتی «سوئد» و جریانی فاسد در آن مطرح است؛ دو شخصیت درگیر ماجرای پیچیده سازمانها و شرکتهایی میشوند، که به منافع ملی کشور خیانت میکنند؛ سازمانهایی که مدیران نالایقی دارندآدمی باید خیلی بدشانس باشد، که شهرت جهانی اش، و در پی آن ثروت کلانش، آنگاه به سراغش بیاید، که نه روی زمین، که زیر خاک خفته باشد؛ شهرتی که ربطی به مرگ طرف ندارد، و اگر زنده هم بود، نصیب او میشد، و بدتر از همه اینکه، نوع زندگی، و بی توجهی به سلامتی خویش، باعث مرگی زود هنگامش شده، و فرصت یک زندگی متعارف را، از او گرفته است؛ «استیگ لارسون»، یکی از همین بدشانسهای روزگار بودند؛ با زندگی نامرتبی که تنها در نوشتن خلاصه میشد؛ مثل یک خوره ی نوشتن، ساعتهای طولانی مشغول کار بوده، سه پاکت سیگار هم دود میکرده، و اغلب گرسنه که میشده، با وجود اضافه وزن، پیتزای درست و درمانی نوش جان میکرده دست آخر هم سر پنجاه سالگی، قلب او بی آنکه خبر دهد، دست صاحبش را توی پوست گردو گذاشت؛ هرچند هر آدم عاقلی، که «استیگ لارنس» را میدید، چنان آینده ای را به او گوشزد میکرد، اما کو گوش شنوا؛ چرا که او نه تنها در نوع ادبی، مرید «ریموند چندلر» بودند، در تخریب بدن خویش هم، به ایشان اقتدا کرده بودند، که به هرحال در این مورد هم حق استادش، به خوبی ادا شد؛ ایشان به داستانهای پلیسی، و به ویژه به آثار بزرگان این ژانر همانند «ریموند چندلر»، «دشیل هَمت» و ؛ علاقه ی بسیار داشتند؛ روی جزئیات آنها تمرکز کرده، بارها آنها را خوانده، و مورد بررسی قرار داده بودند، و روی ساختار داستانهای گوناگون پلیسی جنایی، تسلط کامل داشتند؛ آنگاه که آغاز به داستان نویسی کردند، شک نداشتند، که رمانی پلیسی خواهند نوشت؛ هرچند برخلاف سنت مرسوم ادبیات پلیسی، با رویکردی فمینیستی، یکی از کلیدی ترین شخصیتهای رمانهایش را، که مایه های حادثه ای پررنگی هم داشت، به یک زن سپردند؛ ایشان طرح نوشتن ده جلد رمان را، در سر داشتند؛ اما تنها فرصت نوشتن سه رمان کامل «دختری با خال کوبی اژدها»، «دختری که با آتش بازی کرد»، و «دختری که با تبهکارها درافتاد» دختری که به لانه زنبورهای قرمز لگد زد، و یک رمان ناتمام را پیدا کردند؛ رمانی که قرار شد توسط نویسنده ای دیگر، کامل شود؛ جالب اینکه در این زمینه نیز سرنوشتی همانند مرادش، «چندلر» کبیر داشتند؛ نوشتن سه رمان نخست که تمام شد، آنها را برای «پیرات فورلگت»، ناشری در «سوئد»، که به انتشار آثار پرفروش، شهره بوده فرستادند؛ ارزیابهای ناشر، بزرگترین خطای عمر خود را، با رد کردن رمانهایی مرتکب شدند، که انتشارشان رخدادی در ادبیات داستانی «سوئد» به شمار آمد؛گویا این رخداد همزمان با مرگ ناگهانی «لارسون» بود، چون مدتی بعد، این دوست ایشان بود، که دستنوشته های «لارسن» را، که ظاهراً درست خوانده نشده بودند، پس گرفت، و به ناشری دیگر سپرد؛ با انتشار نخستین کتاب از این مجموعه، پیروزیهای «لارسون» آغاز، و لحظه به لحظه فراگیرتر شد؛ این رمانها، که به سه گانه ی «هزاره»، نام آور شدند، با فروش سرسام آور، و رکوردشکن در «سوئد»، «اروپا»، و «سراسر جهان»، نام نویسنده اش را، سر زبانها انداختند؛ نویسنده ای مشهور، که دیگر نبودند در سال 2008میلادی، انجمن «داگر» برای گزینش برندگان بهترین اثر جنایی سال اروپا، برگزار شد، «استیگ لارسون» سوئدی، برای نوشتن رمان «دختری با خال کوبی اژدها»، تنها نامزد دریافت جایزه بود، که در آن مراسم حضور نداشت؛نقل از کتاب دختری که با تبهکارها در افتاد تقدیم به مادر عزیز و حامی همیشگیم در زندگی بخش اول میان پرده ای در راهرو هشتم آوریل ـ دوازدهم آوریل حدود ششصد زن، طی جنگهای داخلی آمریکا، جنگیدند؛ آنها به شکل مردان، تغییر چهره میدادند؛ هالیوود در اینجا از بخش قابل ملاحظه ای از پیشینه ی فرهنگی غافل شده، شاید هم پرداختن به این امر تاریخی، از لحاظ ایدئولوژیکی، کار چندان آسانی نبوده است؛ مورخان همواره برای پرداختن به زنانیکه تمایزهای جنسیتی را رعایت نمیکنند، به زحمت افتاده اند، در هیچ جای دیگری، این موضوع، به وضوح نبردهای مسلحانه، وجود نداشته است؛ حتی امروزه، همراه داشتن زنان، در امری معمولی، همچون شکار گوزن الک سوئدی، میتواند موجب به راه افتادن جنجال شود؛اما از دوران باستان، تا عصر نوین، داستانهای زیادی، از زنان جنگجو موجود بوده است؛ از شیرزنان؛ مشهورترین آن زنان، به عنوان ملکه ها و حاکمان و رهبران جنگجو، وارد کتابهای تاریخی شده اند؛ آنها مجبور بوده اند، همچون افرادی نظیر «چرچیل»، «استالین» یا «روزولت» عمل کنند؛ «سمیرامیس» از اهالی «نینوا»، که امپراطوری «آشوریان» را شکل داد، و «بودیکا» که یکی از خونبارترین شورشها، علیه قوای اشغالگر «روم» را، فرماندهی کرد، فقط دو نمونه از این زنان هستند؛ برای ارج نهادن به «بودیکا» در کنار پل «وِست مینِستر» بر روی رودخانه ی «تِمز»، مقابل بنای «بیگ بن»، مجسمه ای ساخته شده است؛ حتماً اگر اتفاقی، از کنار آن میگذشتید، سلامی به او عرض کنیداز سوی دیگر، تاریخ در مورد زنانیکه به عنوان سربازان عادی، میجنگیده اند، سکوت اختیار کرده است؛ آنهایی که سلاحها را حمل میکردند، عضو لشگرها بودند، کسانی که در نبردها، هم ردیف مردان میجنگیدند، گرچه کمتر نبردی بوده، که بدون حضور زنان، در میان مقامات رده بالای ارتش، آغاز شده و ادامه یافته باشد؛فصل اول جمعه، هشتم آوریل یکی از پرستارها، پنج دقیقه قبل از اینکه بالگرد امداد، به زمین بنشیند، دکتر «یوناسون» را بیدار کرد؛ چند دقیقه ای از ساعت یک و نیم صبح گذشته بودیوناسون سردرگم پرسید «چی شده؟»؛بالگرد امداد، تا چند دقیقه ی دیگر میرسد؛ دو بیمار داریم؛ یک مرد زخمی، و یک زن جوان که تیر خورده؛یوناسون با بی حوصلگی گفت «خیلی خوب»؛نیم ساعت بیشتر نخوابیده بود، و اصلاً حال نداشت؛ آنشب پزشک کشیک بخش اورژانسِ بیمارستان سالگرینسکا در گوتنبرگ بود، و عصرِ طاقت فرسایی را پشت سر گذاشته بوداز ساعت داوزده و نیم به بعد، جریان یکنواخت بیماران اورژانسی، کمتر شد؛ یوناسون سری به بخش زد، و وضعیت بیماران را بررسی کرد، و سپس به اتاق مخصوص کارمندان رفت، تا کمی استراحت کند؛ باید تا ساعت شش صبح، سر کار میماند، و حتی اگر مورد خاصی را هم به بیمارستان نمیآوردند خیلی فرصت خوابیدن پیش نمیآمد، اما آنشب بلافاصله بعد از خاموش کردن برق، خوابش بردرعد و برق را روی دریا میدید؛ میدانست بالگرد، سر وقت میرسد؛ ناگهان باران شدیدی روی شیشه ی اتاق کوبیدن گرفت؛ انگار توفان به گوتنبرگ رسیده بودکمی بعد، صدایی آمد، و یوناسون بالگرد را دید، که یک ور شده بود، و در میان باد و باران، سعی میکرد، در محل مخصوص فرود، بنشیند؛ نفسِ یوناسون، در سینه اش حبس شد؛ انگار خلبان، به مشکل برخورده بود؛ بعد صدا ضعیف و ضعیفتر شد؛ یوناسون شتابزده چند جرعه از چایش را خورد، و فنجان را روی میز گذاشت، و در قسمت پذیرش، به تیم اورژانس پیوست؛ پزشک کشیکِ دیگر، سراغ بیمار اول رفت؛ مرد مسنی که سرش را پانسمان کرده بودند، و صورتش بدجوری زخمی شده بود؛ خودش هم بالای سر بیمار دوم رفت، همان زنی که تیر خورده بود؛ خیلی سریع اوضاع ظاهری او را بررسی کرد؛ به قیافه اش میخورد، نوجوان باشد، با سر و صورتی کثیف و خون آلود، و زخمهایی عمیق؛ بعد پتویی را که گروه امداد دور بدن دختر پیچیده بود را، بلند کرد؛ یک نفر به روی محل اصابت گلوله ها در باسن، و شانه ی او، چسب شیشه ای زده بود؛ به نظرش کار هوشمندانه ای بود؛ چسب مانع ورود باکتریها به زخم میشد، و جلو خونریزی را هم میگرفت؛ گلوله ای که به باسن بیمار خورده بود، مستقیم وارد بافت ماهیچه ای شده بود؛ یوناسون به آرامی، شانه ی او را بلند کرد، سوراخِ روی کمرش معلوم بود، اما محل خروجی دیده نمیشد؛ گلوله داخل بدن مانده بود؛ دعا میکرد، به ریه ی او آسیبی نرسیده باشد، و چون از دهانش خون نمیآمد، احتمالاً چنان اتفاقی نیفتاده بودیوناسون به پرستارِ کنارش گفت «رادیولوژی»؛ در آن لحظه، این تنها حرفی بود که میتوانست بزندبعد پانسمانی را که گروه امداد، دور جمجمه ی بیمار، پیچیده بود، باز کرد؛ وقتی چشمش به محل اصابت یک گلوله ی دیگر افتاد، خشکش زد؛ دختر از ناحیه ی سر هم تیر خورده بودچند ثانیه به او نگاه کرد؛ ناامید شده بود؛ همیشه فکر میکرد شغلش، همچون دروازه بانهاست؛ هر روز آدمهای مختلف، با شرایط متفاوت، اما به یک منظور، به بیمارستان میآمدند برای کمک گرفتنیوناسون، مثل دروازه بانی بود، که بین بیمار و مرکز کفن و دفن فونِس ایستاده است؛ او باید تصمیم میگرفت، که چه اقداماتی انجام شود؛ با یک اشتباه ممکن بود، بیمار از بین برود، یا تمام عمر دچار معلولیت شود؛ در اغلب موارد، تصمیماتش درست بود؛ بیشتر بیماران، مشکلات روشن و مشخصی داشتند؛ جراحت ریه ها، در اثر ضربه ی چاقو، یا صدمه ی شدید ناشی از سانحه ی رانندگی را، معمولاً میشود راحت تشخیص داد، و از عهده اش برآمد؛ نجات بیمار در آن موارد بستگی به میزان صدمات وارده و مهارت او داشتاما، یوناسون از دو نوع جراحت، متنفر بود یکی سوختگی شدید، که به هر حال برای بیمار یک عمر درد و رنج، به همراه دارد، و دیگری آسیب مغزی؛ دخترکِ روی تخت، میتواند با دو تکه سرب در باسن و شانه اش، به زندگیش ادامه دهد، اما قضیه ی گلوله ای که به سرش اصابت کرده، کاملاً متفاوت است؛ یوناسون یک دفعه متوجه شد پرستار با او حرف میزندببخشید حواسم نبود همان دختر است منظورت چیست؟ لیزبت سالاندر؛ همان دختری که به اتهام قتل سه نفر، در استکهلم، چند هفته ای ست که تحت تعقیب است یوناسون دوباره به صورت بیمارِ بیهوش نگاه کرد؛ بلافاصله متوجه شد حق با پرستار است؛ هفته ها بود، خودش و تمام مردم سوئد عکس گذرنامه ی سالاندر را، روی تابلوهای تبلیغاتی تمام روزنامه فروشیها میدیدند؛ خودِ قاتل چطور تیر خورده است؟ شاید این حادثه مجازات عادلانه ای برای او باشد، و ؛ پایان نقلتاریخ بهنگام رسانی 08091399هجری خورشیدی؛ ‏ا شربیانی

eBook ï Luftslottet som sprängdes é Stieg Larsson

On is the inner circle of the Swedish security police Only with Blomkvist's help can Salander avoid the fate they have decided for her and expose the secrets they are protectingThe Girl Who Kicked the Hornets' NestLisbeth Salander has been abused by a system supposedly design This is the third completed novel of what Stieg had hoped would be a ten volume opus At the end of the last book Lisbeth Salander had been shot by her evil and well toasted natural father a former Soviet spy who had been granted immunity in Sweden in return for handing over information We pick up the story here as she arrives at an ER with several wounds including a bullet wound to the head with the bullets still insideStieg Larsson 1954 2004 image from Rollingstone Don’t even try reading this if you have not read volumes 1 and 2 There are many references to characters from those tales and one can easily get lost among the many many named characters here The first hundred pages or so of this book seemed to me a bit of catch up exposition But hey the novel is 563 pps A little expo won’t kill ya Once the story gets rolling it is a locomotive picking up steam with each chapter There is a diversity of action and character focus There are the usual bedroom shenanigans although that seemed reduced this time around Journalist Mikael Blomkvist joins with other investigators public and private to get to the bottom of why the dastardly Zalachenko was officially protected for so many years and why Lisbeth Salander was forced to pay a harsh price for his existence Will the baddies get their comeuppance Will Lisbeth hack into your computer maybe get herself a new tat Although the underlying concerns are serious secretive autocratic tendencies in Swedish government wide ranging societal hostility towards women this is a fast paced and riveting legal and journalistic action yarn a page turner populated with a wide spectrum of interesting characters Fasten your seat belts Enjoy the buzzMy reviews of the first two books in the series The Girl with the Dragon Tattoo The Girl Who Played with Fire

Stieg Larsson é Luftslottet som sprängdes mobi

Luftslottet som sprängdesThe TrialLisbeth Salander outsider and apparent enemy of society is charged with attempted murder In addition the state has determined that she is mentally unstable and should be locked away in an institution once againThe EnemyPulling the strings behind the state's prosecuti These books really shouldn't work Stieg Larsson is a very weird writer He likes to tell us absolutely everything someone is doing If Stieg wrote the story of my morning it would go like thisJoel woke up around 745 am and looked at the clock He decided he didn't need to get up yet and hit the snooze button When the alarm sounded again he dragged himself out of bed and used the toilet He brushed his teeth and then dressed in a blue striped shirt black tie and flat front dress slacks he'd purchased on sale at Kohl's He made himself a cup of coffee fired up his 13 inch Macbook laptop and checked his email He had 14 messages 11 of them were advertisements from various mailing lists or spam emails encouraging him to enlarge his penis One message was from his mother and two were shipping notices for books he'd purchased from com He read the note from his mother but decided to reply later He then deleted all the messages but the two from and closed his laptop He sat on the couch and stared into space drinking his coffee and thinkingMost writers would probably start the scene several paragraphs later when I finally get to work that's where the real excitement happens I check even MORE email Plus it turns out I'm not even a main character But for some reason this style is I don't know endearing instead of annoying I love the way he tells us every time Mikael has a cigarette or what he likes on his sandwiches And hey at least I know what brand of cell phone everyone is usingIt's kind of weird how the series wound up being not at all what I was expecting Book one was closest a serial killer story that was nevertheless a weird mash up of political potboiler and are the lambs screaming Clarice murder fun But then book two was mostly about the internal politics of the Swedish police and media industries And the big climax of the trilogy comes down to an incredibly extended legal thriller Grisham style I assume I've never read a John Grisham bookBut really everyone knows why the books work and it's because of the characters Stieg approached the whole trilogy as a sort of manifesto about the injustices heaped upon women in Swedish society and illustrates them via a host of compelling level headed fairly well rounded women who are fun to read about even when they spend every other page having sex with the Stieg stand in Everyone loves Lisbeth of course and this installment does a good job of fleshing out her back story and explaining how exactly one winds up a tattooed antisocial computer hacking genius with an insatiable hunger for revenge and Billy's pan pizzaThis is an excellent wrap up to Lisbeth's story and the trilogy leaving exactly one thread hanging and a small one at that which is remarkable considerng it's number three in a planned run of 10 It leaves Mikael and Lisbeth in a great place and pays off pretty much everything that was established over the previous two books That it does so with a histrionic courtroom scene all the better I don't read legal thrillers but I love courtroom scenes in movies especially when judges say stuff like I'm going to allow it but you'd better be going somewhere with this No one says that here but only because apparently you can do whatever the fuck you want in a Swedish courtroom without bothering to talk to the judge at all On the bright side a flustered prosecutor does break out another old chestnut This is highly irregular that almost makes up for itSo yeah I'm a little sad that Lisbeth has stalked off to that big Ikea furnished apartment in the sky to join her creator And I wish Stieg didn't eat uite so many of the fatty sandwiches and Billy's pan pizzas he loved detailing so much hey write what you know If book 4 never emerges from that mythical laptop though this is a pretty good place to end things